مؤلف مجهول / قدرى
9
جنگنامه كشم و جرون نامه ( فارسى )
حسين صفر « 1 » نامى از كوتوال * دوان شد ز سيبه چو باد شمال به تنها چو رخ سوى ميدان نهاد * شكستى بگبران شومى بداد خداى جهان چون بوى يار شد * فرنگى به دستش گرفتار شد ( b 14 ) برآورد بازوى زور آورش * بيكدم جدا كرد از تن سرش به اثبات به نوشته شد اسم او * چو صد جان بىغيرتست خصم « 2 » او فرنگان بكردند « 3 » رو در گريز * نكردند با شيرمردان ستيز خدايا به حق رسول امين * به حق امامان پاكيزه دين ( a 15 ) كه فتحى تو بر لشكر شاه « 4 » ده * شكستى به گبران گمراه ده چو بگذشت از آن « 5 » جنگ يكچند روز * يكى صبح چون صبح عالم فروز شنيدم كه يكروز وقت سحر * ز سيبه برفتند لشكر بدر دويدند در پاى قلعه به تاب * ز دشمن گرفتند يكچاه « 6 » آب ( b 15 ) يلانى كه آنجا نشسته بدند * همه از سر خود گذشته بدند چو شد روز آن كافر ناصواب * بدانست كه لشكر گرفتست آب بناگه زمانى فرنگان شوم * ز قلعه بكردند يكسر هجوم بگشتند آن اهل شوم نفاق * نهان شيب آهن ز سر تا بپاى « 7 » ( a 16 ) روانى ز قلعه بتاب آمدند * به نزديك آن چاه « 8 » آب آمدند چو از قلعه گبران به شيب آمدند * بجادو و فكر و فريب آمدند بسى توپ از قلعه انداختند * كه از دود آن روز شب ساختند
--> ( 1 ) . اضافهء بنوّت كه هنوز در زبان مردم جنوب رايج است . ( 2 ) . اصل : جسم . ( 3 ) . بونلى : فرنكان بگردند . ( 4 ) . بونلى : شه . ( 5 ) . بونلى : آزان . ( 6 ) . بونلى : يكجاه . ( 7 ) . هر چند در بيت بعد منظور از « شيب » همان شيب قلعه است كه در ادبيات فارسى مشهور و متداول بوده . زيرا قلعه را بر بلندى مىساختهاند ، اما در اين بيت ظاهرا منظور شيب پيراهن است كه چاك پيراهن باشد . ( 8 ) . بونلى : جاه .